سيرت شهيدان (شهادت طلبي)

اللهم الرزقني الشهادت في سبيلک
عليرضا هر وقت ميخواست نامهاي براي کسي
بنويسد اول آن دعاي « اللهم الرزقني الشهادت في سبيلک» را مينوشت او در هرجا و از
هر فرصتي براي دعا کردن در اين زمينه استفاده ميکرد.
شهيد عليرضا حسنزاده
منبع: سيرت شهيدان
اعلاميه من
محمود
هنوز نوجوان بود که روزي با اعلاميه شهيدي به خانه آمد و گفت:«مادر! چه خوب است که
عکس مرا هم در اين اعلاميه بزنند» پس از شهادت دوستانش علي خانيان و حسين رستمي
ديگر تاب نياورد و با اصرار به مادر گفت:«از روي مادر شهدا خجالت ميکشم» ديگر هر
طور شده بايد به جبهه بروم، او با رضايت مادر به جبهه رفت و به شهادت رسيد.
شهيد محمدعلوي
منبع: سيرت شهيدان
ای عشق...
علي در يکي از نامههايش نوشته بود :«اي عشق! هنوز نوبت ما نشده!» فرماندهاش که نامه را ديده بود، به يکي از دوستان علي گفته بود:«چرا، روزي نوبتش ميشود. او زودتر از همهي شما اين راه را طي ميکند».برادرم علي قبل از شروع عمليات در حالي که وضو ميگرفت به شهادت رسيد. شهيد علي شريفي
منبع: کتاب سيرت شهيدان
بشارت
حسين در آخرين ديدارش با دوستان و آشنايان خداحافظي کرد و گفت:«اين آخرين باري است که همديگر را ميبينيم من مي روم و شما بعد از چند روز ديگر، خبر شهادتم را ميشنويد». شهيد حسين خليلي
منبع: سيرت شهيدان
سفر زيبا
سيدخليل در آخرين روزهاي قبل از شهادتش به من گفت:«از اين دنيا ميبايد زيبا رفت و با شهادت، اين دنياي پرفريب را پشت سر گذاشت». شهيد سيد خليل کشاورز
منبع: کتاب سيرت شهيدان
خبر شهادت
وقتي
به محمد تقي در جبهه سوسنگرد خبر شهادت حميد را دادند گفت:«طوري نيست، چون من هم
هفته بعد شهيد ميشوم و به پيش حميد ميروم».
شهيد محمد تقي کرماني
منبع: سيرت شهيدان
رؤياي شهادت
نيمه
شب «احد» از خواب پريد و مرا صدا زد و گفت:«بلند شو» گفتم:«چه شده؟» گفت:«الان در
خواب ديدم که شهيد شدهام و برايم يقين شد که من فردا شهيد خواهم شد».
تا صبح بيدار مانديم و مشغول دعا و راز و نياز با خدا شديم گويي در انتظار شهادت
لحظهشماري ميکرد فرداي همان روز بال در بال ملائک به آسمان پرواز کرد.
شهيد احد آقاياري
منبع: سيرت شهيدان
راضي به رضاي تو
دفعهي آخري که رضا به مرخصي آمده بود، با خوشحالي رو به مادر کرد و گفت:«بالاخره تو به شهادت من راضي شدي؟! من در جواب ديدم، شهادت نصيبم شد».بعد براي نماز جماعت به مسجد رفت وقتي برگشت با خوشحالي گفت:«مامان! مژده استخاره کردم خوب آمد، ناراحت نباش». «شهيد سيد رضا صالحي»
منبع: کتاب سيرت شهيدان
عکس حجلهي شهادت
ابوالحسن در سال 1359 وقتي که تازه جنگ شروع شد، 17 ساله بود. يک روز به خانه آمد و در حالي که قاب عکسي از خود را در دست داشت و به مادرم نشان ميداد گفت:«مادر ببين چه عکسي گرفتم ببين چقدر قشنگ است».مادر لبخندي زد و گفت:«انشاالله بگذاري در حجله داماديات».او رو به مادرم کرد و گفت:«اين عکس براي سر مزارم است» وقتي مادرم ناراحت شد و گفت:«اين چه حرفي است که ميزني و مرا ناراحت مي کني؟!» با خنده و چهرهي باز گفت:«مادر! شما نبايد از خبر شهادت من ناراحت شويد». «شهيد ابوالحسن حسنپور»
منبع: کتاب سيرت شهيدان
لياقت شهادت
بعد
از اتمام غائله کردستان جواد محمد با ناراحتي به خانه بازگشت و در حاليکه بغض
گلويش را گرفته بود در گوشهاي نشست پرسيدم:«چرا ناراحتي؟» پاسخ داد:«يک به يک
برادرانم شهيد ميشوند و من ماندهام، ناراحتي من از اين است که لايق شهادت
نيستم».
جواد محمد اميني
منبع: سيرت شهيدان
ما مست می عشقیم چون خامنهای ساقیست