سيرت شهيدان شوق حضور در جبهه
سيرت شهيدان: شوق حضور در جبهه
السابقون السابقون
موقع اعزام نيرو به جبهه، من و احد در کنار يکديگر ايستاده بوديم و به بچهها که با فشار و ازدحام زياد از در پادگان خارج ميشدند نگاه مي کرديم، احد لبخندي زد و گفت:«بچهها را نگاه کن، که چطوري براي رفتن به بهشت از يکديگر سبقت ميگيرند» سپس با خودش زمزمه کرد و گفت:«احد تا موقعيت طلاييات را از دست ندادهاي حرکت کن»اين را گفت و خود را به ساير بچهها رسانيد.
جواب حضرت زهرا (س)
يک روز در خانه نشسته بوديم که امير از در وارد شد.مادرم از او پرسيد:«اميرجان ديگر به جبهه نميروي؟» امير گفت:«چرا مادر، تازه اول کار است» وقتي مادرم گفت:«بس است ديگر» چند بار رفتهاي ديگر نرو» امير پاسخ داد:«در آخرت وقتي از حضرت زهرا (س) پرسيدند که تو براي اسلام چه داري؟ در جواب ميگويد من حسينم را در راه اسلام دادم آنوقت اگر از تو بپرسند که تو چه در راه اسلام دادهاي پيش حضرت فاطمه (س) روسياه خواهي شد، ولي اگر من به جبهه بروم و به اسلام خدمت کنم، جوابي براي حضرت زهرا (س)خواهي داشت. شهيد محمدعلي فاضل
خدا را داري
وقتي احسان ميخواست به جبهه برود، پدرش که سخت بيمار بود به او گفت:«پسرم! براي چه ميخواهي به جبهه بروي؟ من جبهه تو هستم پيش من بمان تا وقتي که حالم خوب شود آن وقت برو» احسان گفت:«پدر من که چيزي نيستم تو خدا را داري با اين حرف رضايت پدر را جلب کرد و به جبهه رفت».
غافلگير
منصور
معمولاً به طور انفرادي از طريق سپاه به جبهه اعزام مي شد يک بار که احساس کرد
خانواده با اعزام او به جبهه موافقت نميکنند، پوتينهايش را روي پشت بام منزل
مخفي نمود و ساکش را هم آماده و در جايي مخفي کرد صبح که فرا رسيد همه را غافلگير
کرد و حاضر و آماده راهي جبهه شد.
شهيد منصور سلطاني
نعمت الهي
جمشيد
به مرخصي آمد چون برادر بزرگتر او در جبهههاي جنوب بود، هنگامي که به او پيشنهاد
شد به پشت جبهه بيايد و در زندگي و امرار معاش با خانواده همکاري نمايد جواب
داد:«اگر ميخواستم پشت جبهه باشم که قبل از مسئوليت قانوني به خدمت اعزام نميشدم
جبهه محل خودسازي و تهذيب نفس است من از جبهه جدا نميشوم چه اگر جنگ تمام شود و
من نتوانم از اين نعمت بهرهمند شوم فرداي قيامت چه جوابي به شهدا بدهم؟»
شهيد جمشيد فلامرزي منفرد
ارثيهي شهيد
وقتي
حسين ميخواست به جبهه برود يک دوچرخه داشت که تازه آن را خريده بود بعد از اينکه
به جبهه رفت و به شهادت رسيد در وصيتنامهاش نوشت :«ما بايد همه چيز خودمان را در
خدمت جنگ قرار دهيم و من چيزي ندارم تنها داراييام يک دوچرخه است آن را بفروشيد و
پولش را به حساب جبهه واريز کنيد.
شهيد حسين صابري
چشم دل
وقتي
در عمليات نصر4 خمپارهاي در کنارم منفجر شد و مجروح شدم، دست به چشمانم کشيدم
ديدم خونآلود است احساس کردم بينائيام را از دست دادهام .در همان لحظه فکر کردم
که حالا بدون چشم چگونه ميتوانم در جبهه بمانم؟ فوراً به فکرم رسيد که در توپخانه
ميتوان بدون چشم خدمت کرد.
شهيد احمد امينپور

در همه حال به یاد رزمندگان
بعد
از مدت زیادی کار سخت و تلاش مداوم «برای مدت بسیار کوتاهی». مرخصی می گرفت و به
خانه می آمد، اما در مقابل آن همه شب زنده داری و بی خوابی استراحت بسیار ناچیز
بود، وقتی هم برایش غذا می پختم و رختخواب نرم پهن می کردم از آنها استفاده نمی
کرد و می گفت:«باید به یاد رزمندگان عزیز باشیم که الان در سخت ترین شرایط در حال
جنگ با دشمنان خدا هستند».
شهید ابوالفضل تال
فتح خرمشهر
روز فتح خرمشهر مصادف با مرخصي «محمدعلي» شد او با سختي گريست و در حالي که اندوه زيادي سراسر وجودش را گرفته بود رو به مادرم کرد و گفت:«آنجا رزمندگان ميجنگند و خون ميدهند اما من اينجا هستم اي کاش از حمله اطلاع داشتم و به مرخصي نميآمدم» بعد با عجله به جبهه رفت. شهيد محمدعلي زيبايي
وسوسه شيطاني
وقتي محمود براي خداحافظي پيش من آمد به او گفتم:«محمود به خاطر دخترت، فعلاً نرو و بالا سر خانواده و پدر و برادران باش» گفت:«الان اگر نروم يک سال يا شش ماه ديگر شهربانو دختر کوچولويم وقتي شيرينزبانتر شد رفتن به جبهه مشکل تر است، حالا که صلاح بر اين است شما را به خدا مرا وسوسه نکنيد». شهيد محمود زماني نيا
بيقرار ميدان نبرد
فرزند
دوممان تازه به دنيا آمده بود، من در خانه پدرم بودم امير به ديدنمان آمد و
گفت:«بيا به خانه خودمان برويم» به خانه که رسيديم تصميم گرفت به جبهه برگردد وقتي
مجدداً از جبهه بازگشت، به او اعتراض کردم که چرا مرا تنها گذاشتي گفت:«در جبهه
رزمندهاي را ديدم که فرزند يک ماهه خود را نديده بود لذا با ديدن فرزندمان از
خودم شرم کردم که نزد تو و بچه بمانم اين را گفت و بار ديگر به جبهه بازگشت.
شهيد امير عطاپور
حراست از مرزها
پس
از رحلت امام که تمامي عاشقان و ارادتمندان امام خود را مهياي حضور در مراسم تشييع
امام عزيز ميکردند حسين به من مراجعه کرد و گفت که نگران جبهههاست» مبادا دشمن
از اين فرصت سوء استفاده کند». خودش را به سرعت به منطقه رساند، تا مبادا دشمن از
موقعيت استفاده کرد ه و دوباره به مرزهاي ايران اسلامي حمله کند.
شهيد سيد محمدحسين نواب

رزمنده
محمود
خيلي به حضور در ميدان نبرد علاقه داشت، تکيه کلام هميشهاش بود، به من رزمنده
نگوئيد بلکه شرمنده بگوئيد.
شهيد محمود باباصفرعلي
قرآن ناجي
قبل
از اينکه به منطقه اعزام شويم، من و حسن را نميخواستند ببرند، خيلي ناراحت بوديم،
تا اينکه حسن قرآن کوچکي را از جيبش بيرون آورد و گفت:«بيا با هم آيهالکرسي و انا
انزلنا را بخوانيم تا ما را هم به خط ببرند» در همان لحظه اسم ما را صدا زدند تا
به منطقه اعزام شويم.
شهيد حسن حسيني کلاوت
ما مست می عشقیم چون خامنهای ساقیست